فصل فرار از بیرنگی و تک رنگی ؛ چند روزی است قدم بر چشمان زیبای دنیا گذاشته است...
هوا رو به سردی است؛ پرندگان مهاجر نقشه راه میکشند و اماده کوچ...
و من دلگیرم از پاییز...
دلگیرم از تو و از خودم ؛ از نبودنت...
امشب دوباره به یادت خواهم گریست ؛ چشمان خیسم دیدار تو را تمنا میکنند....
و تو...
و تو تکیه بر رخش ایستاده ای و سمتی دیگر را می نگری....
انصاف است؟؟؟
انصاف است که چشمانم در نبودنت گریانند,و چشمان تو ز شوق رفتنم خندان؟؟
دلنوشته های باران...
ما را در سایت دلنوشته های باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29