روزگاری در فراق عشق شیرینم از پاییز فصل رنگین و سرد و بی مهری سخن گفتم و امروز بی تاب دردی ام که آهنگ نوازشش جانم را به مسلخ مرگ می کشاند...
باران که روزگاری ماتم زده دردی جان سوز از جدایی دل و دلدار بود امروز غمگین و دل نگران کسی است که بی شک بودنش تنها دلیل زندگانی او است...
باران دیگر از عشق انسانی نمی گوید چون دل بسته خدایی, است که خالق مخلوق است...
باران دلتنگ است...
دلنوشته های باران...
ما را در سایت دلنوشته های باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47