باران:
ساعت از 12 گذشته، همچنان گوشه اتاقم نشسته ام، ذهنم هر لحظه ای روانه جایی می شود گویا قصد مرور تمام روزهای رفته را دارد، این روزها بیشتر از هر وقت دیگر احساس تنهایی و غربت میکنم، هیچ چیز این دنیا خوشحالم نمیکند، امان از خاطرات، امان از لحظات تلخ زندگی، امروز و این ثانیه ها دلم شانه ای میخواهد که با بیخیالی تمام دلتنگی هایم را بر رویش ببارم،
مدتهاست طعم خستگی را حس نکرده ام، حس نکرده ام چون ماهاست که همراه و هم سفریم، خستگی هایم برایم چون نفس کشیدن عادی شده اند، صدای مرا به سمت خود میخواند به هر سویی می نگرم او را نمی یابم و چه تلخ است این حس،.
زندگی ام را دوست دارم و خدایم را سپاسگذارم که هر از گاهی مرا یاد میکند حتی به لبخندی که ناخواسته بر گوشه لبم می نشیند.
قلبم مدتهاست که سنگی و بی روح شده، دلم عشق میخواد عشقی که ترس از نبودنش قلبم را نلرزاند.
دلم عشق میخواهد تا نفس کشیدن را درک کنم. تا زندگی را بیشتر دوست بدارم، تا بوی گل محمدی را از دور بشنوم، و چه تلخ است وقتی مرا به هیچ عشقی امیدی نیست...
ما را در سایت دلنوشته های باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44