
چه شنبه شومی بود روزی که روانه شدی...
کاش هرگز نمی رفتی...
کاش هرگز تو را همراهی نمیکردم....
امروز چهارمین شنبه ای است که غم تمام وجودمان را گرفته؛ صفحه گوشی ام را باز میکنم؛ سراغ چت روز اخرمان می روم؛ همچین ساعتی وای خدایا....
خدایا زمان به عقب برگردان تا علی هرگز راهی بیمارستان نشود...
سردرد شدیدی دارم چشمان می سوزند در فراق تو جز اشک و دعا برای شفایت کاری ازم برنمی آید....
چه روزگار غمگینی....
زیباترین گل زندگی ام به دست جلادی خمیده شده...
خدایا کمک کن این شاخه زندگی از سر بگیرد...
چه پاییزی شده امسال....
چه پاییز غم انگیزی...
دلنوشته های باران...ما را در سایت دلنوشته های باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32