دلگیرم...
دلگیرم از خودم...
از زندگی...
از سرنوشت...
از تو...
از آسمان و باران...
دلگیرم از خودم که ناخواسته بازیچه بازی سرنوشت شدم و کفش اهنین گذر عمر به پا کرده ام...
نه این کفش سوراخ می شود و نه مجالی و جایی برای آرامش پیدا میکنم.
پاهایم تاول و زده و سوخته از داغی این کفش و مرا مرحمی برا شفا نیست.
مرا چه شده است که چون گلی به شاخه خشکیده ام؟؟
مرا چه شده است که از نفس افتاده ام و هنوز به زمین چنگ میزنم؟؟؟
ما را در سایت دلنوشته های باران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50