
چشمانم را میبندم رویای شیرین زندگی...xa0 کودکی زیبا و بازیگوش، xa0صدای آب، باد و خنده های کودک و باباش...xa0 جوانی با چهره مردانه و دل نشین... زوجی پشت به پشت هم تکیه داده و موزیکی ملایم...xa0 صدای خنده کودک و باد...xa0 چشمانم را باز میکنم من تنهام...xa0 +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa00:6  توسطxa0بارانxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
باران:ساعت از 12 گذشته، همچنان گوشه اتاقم نشسته ام، ذهنم هر لحظه ای روانه جایی می شود گویا قصد مرور تمام روزهای رفته را دارد، این روزها بیشتر از هر وقت دیگر احساس تنهایی و غربت میکنم، هیچ چیز این دنیا خوشحالم نمیکند، امان از خاطرات، امان از لحظات تلخ زندگی، امروز و این ثانیه ها دلم شانه ای میخواهد ک...
ادامه مطلب
دلگیرم...دلگیرم از خودم...از زندگی...از سرنوشت...از تو...از آسمان و باران...دلگیرم از خودم که ناخواسته بازیچه بازی سرنوشت شدم و کفش اهنین گذر عمر به پا کرده ام...نه این کفش سوراخ می شود و نه مجالی و جایی برای آرامش پیدا میکنم.پاهایم تاول و زده و سوخته از داغی این کفش و مرا مرحمی برا شفا نیست.مرا چه ...
ادامه مطلب
چه شنبه شومی بود روزی که روانه شدی...xa0 کاش هرگز نمی رفتی...xa0 کاش هرگز تو را همراهی نمیکردم....xa0 امروز چهارمین شنبه ای است که غم تمام وجودمان را گرفته؛ صفحه گوشی ام را باز میکنم؛ سراغ چت روز اخرمان می روم؛ xa0همچین ساعتی وای خدایا....xa0 خدایا زمان به عقب برگردان تا علی هرگز راهی بیمارستان نشود...xa0 سردرد شدیدی دارم چشمان می سوزند در فراق تو جز اشک و دعا برای شفایت کاری ازم برنمی آید....xa0 چه روزگار غمگینی....xa0 زیباترین گل زندگی ام به دست جلادی خمیده شده...xa0 خدایا کمک کن این شاخه زند...
ادامه مطلب
جمعه باشد...xa0 غروب باشد...xa0 اسمان را سایه های ابر گرفته باشد...xa0 منتظر باشی!!!!xa0 چه سخت است انتظار وقتی برای نفس کشیدن عزیزی باشد که روزهاست بر روی تخت ارام خوابیده... دلتنگم خدا...xa0 دلتنگ نفس های علی.xa0 xa0...
ادامه مطلب
ما آدمها گاهی وقتها مجبور به انتخاب می شویم ؛ انتخاب بین موندن و محو شدن... وقتی یه طرف رابطه سرد میشه طرف دوم فقط تو مرداب حماقت و جنونش دست وپا میزنه و صدای زجه اش هر دونفر را ازار میده...xa0 من اگر ساکت شدم و حرفی نمیزنم ار بیخیالی نیست ؛ از غرور نیست ؛ ساکت شدم تا آرام آرام در مرداب تنهایی ام غرق شوم؛ میدانم تو نیلوفر مرداب را دوست میداری پس ارزومندم بعد از غرق شدنم از قلبم نیلوفری زیبا بروید که وقتی بهش نگاه میکنی گوشه لبت لبخندی بنشیند لبخندی که همیشه ارزوی دیدنش را داشتم اما... xa0...
ادامه مطلب
شهریور از نیمه گذشت و من هنوز چشم به راهم.چشم به راه قاصدکی که با نسیم زیبای صبح پیغام عشق بیاورد.نمیدانم قاصدک راه رو اشتباه رفته یا نسیم به سوی دیگری مینوازد هر چه که هست باورم این است که تو پیغام فرستاده ای...رویای شیرینی است مگر نه؟؟؟من و تو هر دو میدانیم که هرگز پیامی نفرستادی و قاصدک روی برگشت ندارد...برگردد از بی وفایی یار بگوید؟؟؟دیشب تو را دیدم شاد وخندان و امروز من بیخبر ترین مخاطب توام...دیشب را با خیال تو صبح کردم و امروز در حسرت کلامی روحم را به شب سپردم.با من از فراق میگویی و احساس...
ادامه مطلب